تبليغاتX
Snowland

انسان چقدر از زندگی دور افتاده است

ما به خاک چنگ می زنیم ، در حالی که آغوش خداوند به روی ما کاملاً گشوده است . ما نان زندگی را پایمال می کنیم ، در حالی که گرسنگی بر جانمان دندان می ساید . زندگی چقدر با انسان مهربان است و انسان چقدر از زندگی دور افتاده است .
!! نوشته شده توسط سعید | | 85/09/08

خداحافظ

به زمانه بیاندیش که چگونه تصویرگر جدایی هاست ، بر من خرده مگیر که جبر زمانه از آغاز هر سلام به پایان بدرود می رسد . خداحافظ !

!! نوشته شده توسط سعید | | 85/08/27

شکلات

شكلات

با يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم يك شكلات گذاشتم توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . ديد كه مرا مي شناسد . خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم : « دوست دوست » گفت : «تا كجا ؟» گفتم : « دوستي كه تا ندارد » گفت : « تا مرگ؟ » خنديدم و گفتم : «من كه گفتم تا ندارد» گفت : «باشد ، تا پس از مرگ » گفتم : « نه ،نه،گفتم كه تا ندارد ». گفت : « قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شود ، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم. » خنديدم و گفتم : « تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار . اصلاً يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلاً تا نمي گذارم » نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمي كرد. مي دانستم . او مي خواست حتماً دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد .

×××

گفت : « بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم » . گفتم : « باشد . تو بگذار » . گفت : « شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من ، باشد ؟ » گفتم : « باشد »

هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يك شكلات توي دست من . باز همديگر را نگاه مي كرديم . يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت : « شكمو ! تو دوست شكمويي هستي » و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . مي گفتم « بخورش » مي گفت : « تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشه بماند »

صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : « اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن وقت چه كار مي كني؟ » گفت : « مواظبشان هستم » مي گفت « مي خواهم تا موقعي كه دوست هستيم » و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم : « نه ، نه ، تا ندارد . دوستي كه تا ندارد. »

×××

يك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند . مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد: « مي روم ، اما زود برمي گردم » . من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد .يادش رفت به من شكلات بدهد . من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم « اين براي خوردن » يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش : « اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت » . يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من « تا » ندارد . مثل هميشه . خوب شد همه شكلات هايم را خوردم . اما او هيچ كدامشان را نخورد . حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟

 

!! نوشته شده توسط سعید | | 85/05/24

آزادی

تو در حضور خورشید نیمروز آزاد هستی ، تو در حضور ستارگان شب آزاد هستی ؛

و تو آزاد هستی حتی در هنگامی که دیگر نه خورشیدی وجود دارد و نه ماه و ستاره ای .

تو آزاد هستی ، حتی هنگامی که چشمان خویش را بر روی هر آنچه هست ببندی .

اما تو بنده کسی هستی که دوستش می داری ، زیرا دوستش می داری .

و بنده کسی هستی که دوستت می دارد زیرا که دوستت می دارد .

 

و من آزادی و امنیت ، هر دو را ، در شیدایی خویش یافته ام ؛ آزادیِ تنها بودن و در امان بودن از فهمیده شدن ، زیرا کسانی که ما را می شناسند ، چیزی را در ما به بردگی می کِشند .

 

آزادی ، ما را به سفره اش دعوت می کند تا از غذاهای مطبوعش بخوریم و از نوشیدنی های گوارایش بنوشیم ؛ اما وقتی بر سفره اش می نشینیم ، حریصانه می خوریم و شکم هامان را پر می کنیم .

 

ما آزادی بیان و نشر را خواهانیم ، اما حرفی برای گفتن و چیزی درخور انتشار نداریم .

 

خداوند به روح تو پر و بالی داده است تا در آسمان بی کران عشق و آزادی پرواز کنی . پس آیا تأسف آور نیست با دستهای خود بال هایت را  می چینی و روح خویش را وا می داری تا مانند جانوری بر زمین بخزد ؟

 

 به من می گویند : اگر برده ای را خفته دیدی ، بیدارش نکن ؛ شاید خواب آزادی را می بیند . و من به آنها می گویم : اگر برده ای را خفته دیدید ، بیدارش کنید و آزادی را برایش توصیف کنید .

 

!! نوشته شده توسط سعید | | 85/05/19

هیولای درون

در دوران سرگردانیم ، یک روز هیولایی دیدم ، سُم هایی آهنین و سری شبیه سر انسان داشت . او بی وقفه زمین را می خورد و دریا را می نوشید . مدتی دراز تماشایش کردم سپس به او نزدیک شده و پرسیدم :  آیا به اندازهء کافی نخورده اید ؛ آیا گرسنگی شما هرگز فرو نمی نشیند و تشنگیتان هرگز کاهش نمی یابد ؟  او در پاسخ گفت :  چرا من سیر شده ام ، حتی از خوردن و نوشیدن خسته شده ام ؛ اما ترسم از آن است که فردا به اندازه کافی زمینی برای خوردن و دریایی برای آشامیدن نباشد .  

 

   

!! نوشته شده توسط سعید | | 85/05/14

خداحافظ

خداحافظ همین حالا ، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگر گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است

نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو همینه اسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ همین حالا خداحافظ

 

!! نوشته شده توسط سعید | | 85/05/08

تو برادر منی ، پس چرا با من می جنگی ؟

تو برادر منی ، پس چرا با من می جنگی ؟

چرا به سرزمینم می آیی و می کوشی مرا به خاطر خشنودی کسانی به انقیاد درآوری که از شعارهای تو افتخار و از زحمت های تو لذت و تنعم به دست می آورند ؟

چرا زن و فرزند و خانمان خویش را رها می کنی و به سرزمینی دور می آیی ، آن هم به خاطر کسانی که چنین راهی را به تو نشان داده اند تا با بهای خون تو افتخار و با بهای اندوه و ماتم مادرت ، مقام و منصب بخرند ؟

آیا ستیزه با برادر شکوهی دارد ؟ اگر چنین است پس بگذار از قابیل تندیسی بسازیم و برایش سرود ستایش سر دهیم .

  

!! نوشته شده توسط سعید | | 85/05/07

صلح

این چه وظیفه ای است که عاشقان را از هم جدا ، زنان را بیوه و کودکان را یتیم می کند ؟ این چه میهن پرستی ای است که جنگ به پا می کند و سرزمین ها را به خاطر هیچ و پوچ ویران می سازد ؟ ارزشِ چه آرمانی در مقایسه با زندگی تنها یک انسان ، از هیچ بیش است ؟ این چه وظیفه ای است که روستاییانی را که زورمندان و زرمندان را به هیچ می انگارند ، دعوت می کند تا برای افتخاری که نصیب حاکمان مستبدشان می شود ، بمیرند ؟ اگر وظیفه ، صلح و دوستی میان ملت ها را از بین می برد و میهن پرستی ، آرامشِ زندگی انسانی را بر می آشوبد ، پس بیایید با هم بگوییم : " صلح باد بر وظیفه و میهن پرستی "  

 

آیا صلح و آرامشی روی زمین برقرار خواهد شد ، در حالی که فرزندان بی نوایی در مزارع جان می کنند تا اقویا را تغذیه و شکم های برآمده زورمندان را پر کنند ؟ آیا صلح و آرامش خواهد آمد تا آنها را از سلطهء تهیدستی برهاند ؟

صلح و آرامش چیست ؟ آیا در چشمان آن کودکان است که سینه خشکیده مادران گرسنه شان را درون کپرهای سرد و یخ زده ، می مکند ؟ آیا در کلبه های محقر آن بی نوایان است که بر پلاسی زبر و خشن می خوابند و به لقمه ای از آن غذا محتاجند که زورمندان و ثروتمندان ، ظرف پر از آن را مقابل حیواناتشان می گذارند ؟

 

 

!! نوشته شده توسط سعید | | 85/05/02

مادر

در طبیعت ، همه چیز از مادر حکایت می کند . خورشید ، مادر زمین است ، با نور و گرما به او شیر می دهد ؛ و شبانگاهان هیچگاه فرزندش را ترک نمی گوید ، مگر آن که او را با لالایی دریا و سرود پرندگان و زمزمه نرم جویبار خوابانده باشد . زمین مادر درختان و گل هاست ؛ به دنیاشان می آورد ، پرورششان می دهد و آنگاه از شیرشان می گیرد . درختان و گل ها نیز مادران مهربان میوه ها و دانه های دلبندشان هستند . مادر  ، این نمونه ازلی همه وجود ، روحی جاودانی و سرشار از زیبایی و عشق است .

 

!! نوشته شده توسط سعید | | 85/04/24

همدردی با مردم لبنان و فلسطین

 

غولها پس از جنگشان چه سرنوشتی را برای جهان رقم می زنند ؟

 آیا کشاورز حاضر است برای کشت به زمینی بازگردد که استخوانهای مردگان را در آن دفن کرده است ؟

آیا چوپان حاضر است گله اش را در مرغزاری به چرا ببرد که با تیغ درو شده است ؟

آیا گوسفندان حاضرند از چشمه ای بنوشند که آبش به خون آلوده است ؟

آیا هیچ عابدی حاضر است در معبدی زانو بزند که به امور دنیوی آلوده است و در محرابش شیاطین می رقصند ؟

آیا هیچ شاعری زیر چتر ستارگانی شعر می گوید که دود باروت چهره شان را پوشانده ؟

آیا هیچ نوازنده ای حاضر است ساز خود را در شبی به صدا درآورد که سکوت آن را ترس و وحشت به هم زده است ؟

آیا هیچ مادری قادر خواهد بود در کنار گهواره طفل خود لالایی بخواند در حالی که ماتم مخاطرات فردا را گرفته است ؟

آیا عشاق سینه چاک می توانند در هوایی مسموم از بوی گند بمب و خمپاره یکدیگر را ببینند و پیغام بوسه رد و بدل کنند ؟

آیا نیسان هرگز باز می گردد تا جامه سبز خویش را بر اندام زخمی زمین بکشد ؟

 

 

 

!! نوشته شده توسط سعید | | 85/04/24

جاودانگی و تناسخ

 

من بودم ، من هستم . وتا آخرزمان خواهم بود. زیرا وجود مرا پایانی نیست . من راه خود را از میان فضاهای بیکران گشوده ، در دنیای خیال پر کشیده ، و درآن بالا به حلقه نور نزدیک شده ام . با وجود این ، بنگرید چگونه اسیر ماده ام .

  اگر در تاریک  روشن رویا بار دیگر با هم دیدار کنیم ، باز با یکدیگر سخن می گوییم و تو برای من آوازی ژرف تر می خوانی . و اگر دستانمان در رویایی دیگر به هم برسند ، در آسمان برجی دیگر برمی افرازیم .

ما به خاک چنگ می زنیم ، در حالی که آغوش خداوند به روی ما کاملاً گشوده است . ما نان زندگی را پایمال می کنیم ، در حالی که گرسنگی بر جانمان دندان می ساید . زندگی چقدر با انسان مهربان است و انسان چقدر از زندگی دور افتاده است .

در دنیایی که از پی خواهد آمد ، ما تمامی لرزشهای احساساتمان و نیز همه  جنبشهای قلبمان  را می بینیم و احساس می کنیم . آنگاه معنای الوهیت درونمان را می فهمیم ، همان الوهیتی که حقیرش می پنداریم ، زیرا در چنبره یأس اسیریم

ما می میریم تا به زندگی حیات ببخشیم همانطور که انگشتان ما رشته ها را می ریسند برای بافتن جامه ای که خود هرگز به تن نخواهیم کرد .

یکبار به شاعری گفتم : ما قدر تو را نخواهیم دانست مگر بعد از مرگت . و او پاسخ داد :  آری ، مرگ افشا گر است . اگر واقعاً مایلی قدر مرا بدانی ، پس بدان آنچه در دل دارم بیش از آن چیزی است که بر زبان می آورم  ، و اشتیاقم بیش از چیزی است که به دست آورده ام .

 

زندگی زنی است که در سیل اشکهای عاشقانش تن می شوید و با خون قربانیانش تدهین می کند .

بشریت رودخانه ای از روشنایی است که از ازل جاری شده و به ابد می ریزد .

تنها مرگ و عشقند که همه چیز را دگرگون می کنند .

                                            

       

 

!! نوشته شده توسط سعید | | 85/04/22

رویا

زندگی رویا نیست زندگی زیبایی است ، می توان از میان فاصله ها را برداشت . دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست .

یک عمر با تمام رویاهایم زندگی کردم ، به راستی که در رویا بودن چه زیباست ، چگونه می توانم رویاهایم را فراموش کنم ، اگر اینگونه باشد پس رویاها چه می شوند. 

                                              

!! نوشته شده توسط سعید | | 85/04/20

کرم شب تاب

 روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.

و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي نه آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت تنها كمي از خودت را به من بده.

و خدا كمي نور به او داد.

نام او كرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد بزرگ است حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.

و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.

××××

هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است.

                                                                                                    

!! نوشته شده توسط سعید | | 85/04/20

گفتگو با خدا

خوابيده بودم ؛

در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم. به هر روزي كه نگاه مي كردم، در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا. جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم. خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم .   

اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است. نگاه كردم، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند. روزهايي همراه با تلخي ها، ترس ها، درد ها، بيچارگي ها. 

با ناراحتي به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري. هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم. چگونه، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟»

 خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد. لبخندي زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود. در شب و روز، در تلخي و شادي، در گرفتاري و خوشبختي.

من به قول خود وفا كردم ،

هرگز تو را تنها نگذاشتم ،

هرگز تو را رها نكردم ،

حتي براي لحظه اي ،

آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني، جاي پاي من است، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم .

 

!! نوشته شده توسط سعید | | 85/04/19